X
تبلیغات
عاشقی بد دردیه....مگه نه؟؟

عاشقی بد دردیه....مگه نه؟؟



سلام دوستان عزیز...!

از این به بعد من (؟) مدیریت این وب رو بر عهده دارم...!

البته فرشته جان هم میتوانند به وبشون سر بزنند ، من پسورد رو تغییر نمیدم...!

این وب رو ، به مسائل و روابط دختر پسری (دوست پسر و دوست دختر) اختصاص میدم...!

پاینده باشید...!

به ادامه ی مطلب حتما توجه کنید...!


ادامـــه مطـــلــبــــــ..♦ـ♦ـ♦ـ....
تاريخ پنجشنبه 12 دی1392سـاعت 10:12 بعد از ظهر نويسنده فری♥


این آشنایی‌های هدفدار ابتدایی علاوه بر شناخت اولیه، پیش زمینه‌ای برای دوران نامزدی است، اما هرگز به معنای وعده حتمی برای نامزدی و ازدواج نیست. گاهی شناخت از برخی حقایق، باعث می‌شود یکی از طرفین حاضر به ادامه رابطه نباشند.

 

تعامل با جنس مخالف و حد وحدود آن چیزی است که فرزندان در طول کودکی و نوجوانی از والدین خود می آموزند.

 

بیشتر سال اولیها پسران و دخترانی هستند 19،18ساله، که تا حدود سه ماه قبل از ورود به دانشگاه دانش آموزانی بوده اند تلاشگر و پرکار که زمان زیادی را به درس و مشق مدرسه میگذرانده اند و تنها نگرانی و دغدغه فکری آنها پذیرفته شدن در دانشگاه بوده است.

 

هر چیزی را که بتوانید به شانس و اقبال حواله کنید یا فکر کنید با صبوری آن را تحمل خواهید کرد، این یکی را نمی توانید. زندگی با فردی که بیمار نیست اما عادی هم به نظر نمی رسد بسیار دشوار و دردسرساز است و بدتر از همه آنکه کمتر کسی می تواند باور کند زندگی شما این همه دردسر پنهان داشته باشد. بنابراین بهتر ...

 

دوستی‌های قبل از ازدواج، موضوعی است که برای بسیاری از افراد، سۆالات و ابهامات متعددی ایجاد کرده است. در این مقاله قصد داریم تا به طور مختصر به این مقوله اشاره کنیم و به این سۆال پاسخ دهیم که آیا دوستی‌های قبل از ازدواج می‌توانند منجر به شناخت بهتر و در نهایت، انتخابی بهتر شوند؟

 


قطع رابطه عاطفی واقعا سخت است و اکثر ما روش درست قطع رابطه را بلد نیستیم. به همین خاطر نه فقط نمی تونیم ناراحتی قطع رابطه رو به حداقل برسانیم، بلکه با رفتارهای اشتباه، اوضاع را بر فرد مقابل سخت می کنیم و خودمان هم وارد وضعیتی می شویم که نمی توانیم رفتارهایمان را نقد کنیم.

 

دوستی های قبل از ازدواج آنقدر که فکر می کنید ساده و صادقانه نیستند. این دوستی ها به خصوص اگر برچسب دوستی خیابانی بگیرند، پر از احتمال ناکامی اند. حتی اگر فکر کنید شما از این قاعده مستثنی هستید و قرار نیست برایتان اتفاقی بیفتد.

 

روانشناسان و کارشناسان اجتماعي باورهاي مسموم و اشتباهي را بين جوانان شناسايي کرده اند که در گرفتار شدن آنان در روابط ناسالم با جنس مخالف نقش تعيين کننده اي دارد.


ادامه مطلب :http://migna.ir/Psychology/HealthyRelationships 

تاريخ چهارشنبه 18 دی1392سـاعت 12:8 بعد از ظهر نويسنده فری♦

نمونه صحبت یک پسر با دوست دختر اولش و بعد اولی با بقیه!!!!!!!!!



روز اول:

پسر: سلام
دختر: سلام
پسر : چطوری؟
دختر: بد نیستم مرسی.


هفته اول:

پسر : سلام
دختر: علیک سلام
پسر : چطوری؟
دختر: بد نیستم مرسی. تو چطوری؟


هفته دوم:

پسر : سلام
دختر: علیک سلام. چطوری؟
پسر : قربانت. بد نیستم . تو چطوری؟
دختر: مرسی....خوبم.


هفته سوم:

دختر: سلام
پسر : سلام . چطوری؟ خوبی؟
دختر: مرسی خوبم . خیلی خوبم . و یک نگاه معنی دار به پسر


هفته چهارم:

دختر: سلام عزیزم . چطوری ؟ خوبی ؟
پسر : سلام عزیز دلم . مرسی . بد نیستم . تو چطوری؟
دختر: مرسی . میدونی؟ یه چیزی می خوام بهت بگم . نمی دونم الان بگم یا بعد؟
پسر : بگو عزیز.
دختر: نه........حالا زوده..... باشه بعد

.
هفته پنجم:

دختر: سلام عزیزم . چیزی که دفعه پیش می خواستم بهت بگم این بود که دوستت دارم ......عاشقتم.....زندگی بدون تو برام هیچ معنی نداره . تمام آینده خودمو با تو می بینم . اگه تو نباشی زندگی برام هیچه!!!!!

...
هفته ششم:
...
پسر : امروز یه دختر از تو خیابون اومد ازم آدرس پرسید. منم....
دختر: دیگه چی؟ دلمو شکستی! تو که می دونی من چقدر حسودم!چرا این کارو کردی؟
پسر : من که کاری نکردم....فقط جواب سوا لشو دادم !
دختر: یه قول به من میدی؟
پسر : آره!
دختر: قول بده دیگه با هیچ دختری ترف نزنی!
پسر : باشه عزیزم . قول میدم!!!
......
روابط صمیمی و رمانتیک ونه (...........) ادامه دارد .


......
ماه هجدهم:

دختر: برام خواستگار اومده!!
پسر : غلط کرده.....
دختر: چرا؟ خوب طوری که نیست . اونم بالاخره آدمه!!
پسر : تو چه جوابی بهش دادی؟؟؟
دختر: هنوز هیچی!!!
پسر : ما کلی قرارمدار با هم داشتیم!! حالا می خوای اونو بذاریش جای من؟؟؟؟
دختر: یه چیزی رو می دونی؟ اون هیچ وقت نمی تونه جای تو رو بگیره!
پسر : من چیکار کنم؟
دختر:نمی دونم! فقط به من فکر نکن! من اگه بدونم تو به من فکر می کنی یه آب خوش از گلوم پایین نمی ره!!! ببین... برو زودتر زن بگیر!!!
پسر : حسودیت نمی شه!
دختر: نمی دونم! چرادیگه از اینکه تو رو با یه دختره دیگه می بینم حسودیم نمی شه!!!
پسر : ( در فکر و خیا لش) : من میدونم چرا!!!

....... بعدش مدتی پسر ازخاطرات خوش گذشته می گه و دختر هم برای خالی نبودن عریضه
سنت آبغوره گیری رو اجرا می کنه!

دوران خوش دختر و دوران تحول پسر شروع میشه!!... و خلاصه دید پسر نسبت به دختر
عوض می شه! قلبش نسبت به کلماتی از قبیل دوستت دارم. عاشقتم. زندگی بدون توهیچه.
و بقیه کلمات زیبا ولی پوچ اینطوری مقاوم می شه...
سبک زندگیش عوض می شه ! و خیلی تحولات دیگه...!


********************
حالا اگه در آینده مورد مشابهی براش پیش بیاد...

روز اول:

پسر : سلام
دختر: سلام
پسر : میای خونمون!
دختر: نه!
پسر : مگه به من اعتماد نداری؟
دختر: چرا ولی...خوووووب!!!
............
در اینجا پسر مراسمی موسوم به مخ زنی رو انجام میده و البته موفق هم می شه (علت موفقیتش بلد بودن انبوهی ترفای پوچ و صد من یه غازه که به تازگی از دختر یاد گرفته
و برای مخ زنی کاربرد بسیار داره!)

....
پسر : تو که می دونی من چقدر دوستت دارم!
دختر: آره.....ولی ..... آخه....
پسر : من قول می دم برای خواستگاری بیام و بگیرمت!!
دختر: جدی می گی؟( و قند توی دلش آب می شه )
پسر : آره عزیزم . زندگی بدون تو برام معنی نداره
دختر: جدی؟ ( این دفه با یک نگاه عاشقانه تر)
پسر : آره قربونت برم.( با یک نگاه عاقل اندر سفیه به دختر)
یواش یواش دل دخترنرم می شه و بالاخره رضایت میده!....
پسر: پس بریم !


عصر همان روز:

زیییینگ........زیییینگ.......
پسر که بعد از رفتن دختر نه خواب عمیقی فرو رفته بود!!در حالیکه خسته است با زحمت و غر غر گوشی تلفن رو برمی داره!
پسر : بله . بفرمایید .
دختر: سلام
پسر : سلام. چطوری؟
دختر: باهات کار دارم!
پسر : تو که یه ساعت نیست از اینجا رفتی!؟
دختر: می خوام دوباره ببینمت!!! فردا بیام خونتون؟!!!
پسر : ( در حالی که موفقیت بزرگی کسب کرده) چرا که نه؟
بای بای

یعنی خیلی نامردین اگه نظر نذارین!!!

تاريخ جمعه 13 دی1392سـاعت 11:44 قبل از ظهر نويسنده فری♦



چه کرده ای با دلم



کاش کمی درک داشتی ، به فکرم بودی و از دلم خیر داشتی

کاش عشقت ظاهری نبود ، محبتت لحظه ای نبود ، کاش توهم مثل من همیشه دلت به هوای دلک بود!

نه میخواخم از عشق بمیری . نه میخواهم که مجنونک شوی ، تنها دلم میخواهد مثل خودم شوی!

مثل خودم دلتنگ .بی قرار ، همیشه در فکر تو و همیشه چشم انتظار


چشمهای خیسم همیشه از تو پنهان است ، گاهی دلم که میشکند چهره ام نیز به ظاهر خندان است!

گرچه دلم شکسته و نشنیده ای صدای شکستنش را ، از درون حال دلم خرای است!


در هوایی هستم که نیاز دارم به تو ، در حالی هستم که منتظر آرامشی هستم از سوی تو!

و من در این حال و هوا ، نیاز دارم به محبت های تو ، به عشقی که مدتها به سوی آن دویدم تا رسیدم به آرزویم


و این تو ومن وعشق ، هنوز هم حسرتی هست در این سر نوشت!

همانی که میخواهم باش ، همانطور که من همانی شده ام که تو از آغاز میخواستی!

میخواستی که تنها مال تو باشم ، شدم مال تو و رها ار همه دنیا ، رفتم در دنیایی که تنها تو را در آن میبینم!


میخواستی که دلم تنها در فکر تو باشد ، غرق شدم در تو و بستم چشمهایم را بر روی همه کاش کمی درک داشتی ، کاش چند لحظع با من حرف داشتی ، این منم که درونم پر از درد دل است ، پاسخ تو همیشه به حرفهایم سکوت است ، چقدر اینجا برایم سوت و کور است ، تو هستی و احساس تنهایی هنوز هم با من ، چه کرد ای با دل من!

تاريخ سه شنبه 12 آذر1392سـاعت 6:2 بعد از ظهر نويسنده فری♦

 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ


بی وفایی دیگه...



تو بی وفایی و من بی خبر از همه جا ، تو رفته ای و من به انتظارت مانده ام اینجا

فرق من و تو در این است ، به اندازه یک دنیا فاصله میان من و تو و یک عشق ماندنی است

تو درونت عشق نیست ، دلت با من نیست ، نمیفهمی ، نمیدانی ، نمیدانی که چقدر برایم عزیزی

به هوای عشق آمدی و مرا بی نفس کردی ، یک روز ، یک لحظه مرا از خودت جدا کردی

یک قلب عاشق و یک حسرت ماندگار ، این هم سرنوشت من بود که 

بی وفایی در قلبم ماند به یادگار

بین من و تو چیزی نمانده ، اما در قلبم یک فریاد بی صدا مانده ، 

در دلم همان احساس و همان حسرت سرد به جا مانده 

برای من، تو میمانی و میمانی و خاطره هایت همیشه خواهد ماند، 

این خود خودت هستی که شعر بی وفایی را خواهد خواند 

چیزی نشده ، هیچ اتفاقی نیفتاده ، تنها دلم شکسته  و تنها مانده ام 

این شعر را هم برای دل خودم سروده ام ، تا بخوانم و بیشتر اشک بریزم ، 

تا با آمدن اشکهایم ، آرام بگیرم 

دست خودت نیست ، بی وفایی دیگر 

شاید مرا نمیخواهی و دوستم نداری ، اجباری نیست ، 

اما کاش از همان روز اول نمیگفتی که دوستم داری

کاش از همان روز اول نمیگفتی که مرا میخواهی ، نمیگفتی که مرا هیچگاه تنها نمیگذاری 

کاش چشمم به چشمت نمی افتاد، این دل لعنتی به دست و پایم نمی افتاد

تو بی وفایی و من بی خبر از همه جا ، تو رفته ای و من همچنان اشک میریزم اینجا

فکر نکن عاشقت هستم ، فکر نکن التماست میکنم که برگردی.......

بی خیال نمیتوانم به دل خودم هم دروغ بگویم:: هنوز عاشقتم



تاريخ پنجشنبه 25 مهر1392سـاعت 1:29 قبل از ظهر نويسنده فری♦

 
 
او دیگر مال من نبود ...
 
 
 
 
 

توی یه لحظه ، یه جایی ، یه وقتایی یه حسی میاد

توی اون لحظه ، اونجا ، میشه اون حس رو حس کرد

میشه با تمام وجود باورش کرد ، میشه رفت توی اعماقش و لمسش کرد

و بخون شعری رو که با حسم برای لمس عشق نوشتم :


شاید هنوز نمیدانی چه جایگاهی در قلبم داری

شاید هنوز نمیدانی که چقدر برایم عزیزی

که هنوز هم گهگاهی حس میکنم دلگیری ، حس میکنم از زندگی سیری

شاید هنوز نمیدانی به عشق تو در این دنیا ماندنی شده ام

اگر تو را نمیدیدم همان روز رفتنی شده بودم

گاهی حس میکنم خسته ای ، عشقم را باور نداری و دلشکسته ای

شاید هنوز نمیدانی با تو به باور عشق رسیدم ، هنوز به زیبایی تو در این دنیا ندیدم

گلی مثل تو را که دیدم از شاخه نچیدم ، تو را از ریشه در باغچه قلبم کاشتم

من این حس را داشتم که همیشه برایم سبز میمانی

تو به امید این عشق است که در قلبم همیشه میمانی

شاید هنوز نمیدانی قلبم را به نام تو کرده ام

هم احساس با احساس توام و همراه با نفسهای تو

شاید هنوز نمیدانی کسی نتوانسته دلم را از آن خودش کند

قلبی که برای تو میتپد چطور میتواند گرفتار کسی دیگر شود

و این روز ها و شبها و حال و روز من ، این دل با این انتظار و بی قراری های من

این لحظه و عشق و هوای نفسهای من با تو چه دلنشین است

آن غم و غصه ها ، آن تنهایی و بی وفاییها ، آن ها که دلم را شکستند

آنها که قدرم را نداستند و رفتند ؛همه رفتند و رفتند

گذشت و گذشت تا رسیدم به تویی که باعث شدی همه چیز را از یاد ببرم

و حالا این تویی که میشوی حسرتی در دلهای دیگران

این تویی که میشوی آرزویی برای دیگران ، این تویی که میشوی عشقمو و تمام وجودم

این افتخاریست برای قلب من ، من از آغاز هم با تو بودم

شاید هنوز نمیدانی خیلی چیزها را ، هنوز نمیدانی راز و این دل ناچیز را

هر چه باشد ، هر چه باشم،با توام و همیشه همراه تو ، یک عمر گرفتار تو

شاید هنوز نمیدانی که در این فصل انتظار به انتظارت

روبروی پنجره چشمانت نشسته ام و

میشمارم تک تک شبنم هایی که بر روی شیشه چشمانت جاریست

آرام باش ، شاید هنوز نمیدانی از عشقت دیوانه شده ام

شاید هنوز نمیدانی این شعر را برای تو سروده ام

تاريخ شنبه 16 شهریور1392سـاعت 7:18 بعد از ظهر نويسنده فری♦




فریاد دلم


نیستی و دلتنگ تو هستم ، با اینکه همیشه به یادتم ، باز هم در این یاد در فکر تو هستم

نیستی و اشک است که حلقه زده در چشمانم

یک لحظه در فکر رفتم که کاش اینک بودی در کنارم

که آرامش بدهی به قلبم ، دلم گرفته همنفسم

تو خودت میدانی که وقتی نباشی در کنارم ، مثل حالا آشفته و پریشانم

در این هوایی که دلم گرفته ، کاش میشد در کنارم بودی و با حضورت آرامم میکردی

که چگونه معجزه میشود، با وجود تو چه غوغایی میشود در دلم

تا که میخواهم از این عالم دلتنگی رها شوم ، انگار که میخواهم از این دنیا جدا شوم

مگر آنکه یک آدم سر به هوا شوم ، تا در آن لحظه بی نفس ، بی هوا شوم

نیستی و نبودنت خنجر است که فرو میرود در قلب بی طاقتم

من شاهد اینم که دلم عذاب میکشد ، طعم تلخ نبودنت در کنارم را میچشد

این من و این دلتنگی ها ، دلم گرفته از بی محبتی های این زمانه

که چرا نباید در کنار عشقم باشم ، چرا نباید در آغوش همنفسم باشم

و من آرام مینویسم ،بی صدا اشک میریزم ، اما درون دلم فریاد است ! فریاد

فریادی که تنها قلب تو میشوند از اعماق احساساتمان

دردی که تنها قلب ما میکشد از فاصله بینمان

میترسم تا بخواهد شکسته شود فاصله بینمان

شیشه عمرمان نیز بشکند ،

و آخر سر میماند حسرت و به جا میماند همان صدای فریاد

تاريخ دوشنبه 7 مرداد1392سـاعت 11:6 بعد از ظهر نويسنده فری♦


 
چه کنم؟؟یاری ام کنید    
 
 

گاهی سکوت تسلیم فریاد ، گاهی اشک همصدا با سکوت

گاهی باید رفت بی دلیل ، لحظه ای می آید که پر از غمی

اسیری در قفسی که اسیر است در قفس زندگی

گاهی باید فراموش کرد، به یاد آن فراموشی یادها را در دل خاموش کرد

و ما رفتیم و از این رفتنها خاطره ای نماند، هر چه بود در لحظه خودش خوش بود

و اینجاست که گذشته ها خاک میخورند

گاهی گذشته ها دل را از هر چه غم است پاک میکنند

و من خاک خوردم و بعد از سالها پر از غمم

با اینکه گذشته ها رفت ، خودم هم در حال رفتنم

و من میروم و کسی دیگر می آید که مرا یاد نمیکند

مثل من خودش را از تاریکی ها رها نمیکند

در خاموشیها نشستی و شمع وجودت روشن بود

حق با تو بود که شمع هم دلیل خاموشی بود

و آن شمع سوخت و همه چیز تمام شد

این گذشته ی خاک خورده ی من بود که تباه شد...
تاريخ یکشنبه 19 خرداد1392سـاعت 12:49 بعد از ظهر نويسنده فری♦

 

باز هم میخواهمت

 

بیهوده میگردم به دنبالت،

وقتی نیستی ، بیهوده نشسته ام چشم به راهت

شاید وقت این است که حسرت گذشته های شیرین با تو بودن را بخورم

تنها بمانم و کوله باری از غم را بر دوش بکشم

دیروز گذشت و پیش خود گفتم فردا در راه است ،

فردا آمد و دیدم هنوز دلم چشم به راه است ،

مدتی گذشت و هنوز هم در حسرت دیروزم ،

چه فایده دارد وقتی روز به روز از غم عشقت میسوزم؟

پیش خود میگویم شاید فردا بیایی ،شاید هنوز هم مرا بخواهی !

تقصیر دلم بود نه چشمانم ،

این قصه که تمام شد، باز هم اگر بخواهی میمانم

نشستم به انتظار غروب تا یک دل سیر گریه کنم ،

شاید کمی آرام شوم ، غروب آمد و بغض سد راه اشکهایم ،

شب شد و هنوز نشکسته شیشه غمهایم،

این حال و روز من است ،

نیستی که ببینی این روزهای بی تو بودن است

تمام هستی ام تویی ،از لحظه ای که نیستی ،

انگار که من نیز نیستم ، انگار مدتی را با عشق زندگی کردم و

بعد از تو ،مال این دنیا نیستم !

از آغاز نیز اهل دیار تنهایی بوده ام ،

تو رهگذری بودی و من با تو مدتی آشنا بوده ام

از کجا میدانستم اهل دل نیستی ،

عشق را نمیشناسی و با من یکی نیستی ،

از کجا میدانستم که تنها میشوم ،

من بیچاره باز هم بازیچه دست غمها میشوم !

بیهوده میگردم به دنبالت ،

با وجود تمام بی محبتی هایت ، باز هم میخواهمت....

تاريخ یکشنبه 19 خرداد1392سـاعت 12:46 بعد از ظهر نويسنده فری♦

 

هنوز باور نکردم

 

 

همچنان لحظه های سرد تنهایی میگذرد اما هنوز باور ندارم که تنهایم!

همچنان عمر میگذرد ولی هنوز باور ندارم که در این دو روز دنیا دو روز آن پر از غم

است !

همچنان زندگی ساز خودش را میزند ولی سرنوشت با آن ساز نمی رقصد!

همچنان در حسرت بهار نشسته ام ، اما نمیدانم که خزانی زیباتر از بهار را پشت سر

گذاشته ام !

این دل لحظه به لحظه بهانه هایش را بیشتر میکند اما نمیداند حتی این بهانه ها نیز دیگر

به یاری او نمی آید !

همچنان هوای چشمهایم گریان است ، روزها بارانیست و شبها طوفانیست !

همچنان این لحظه های نفسگیر زندگی را میگذرانم اما هنوز باور ندارم که دیگر هیچ

امیدی در قلبم نیست !

امید من دیروز بود که گذشت ، امید من فرداست که از فردا نیز نا امیدم !

دیروز هر چه بود گذشت ، اما هر چه پیش خواهد آمد دیگر نخواهد گذشت و در دلم باقی

خواهد ماند !

همچنان از نگاه گل پژمرده در گلدان خشک میفهمم که پرپرم!

همچنان از آواز بی صدای پرنده در قفس میفهمم که من نیز در قفسی به بزرگی دنیا

اسیرم!

همچنان از سکوت سرد شبانه میفهمم که آسمان بی مهتاب است و امشب نیز شب

دلگیریست !

کسی نیست که به داد این دل برسد ، هر کسی به داد دل خودش میرسد،به داد و فریاد

این دل تنها نمیرسد !

همچنان باید درون خودم فریاد بزنم ، درون خودم اشک بریزم و ناله کنم !

ای خدا تو شاهد روزگار من باش ، و بیا این درد بی درمان مرا درمان کن !

دلم میخواهد شاد باشم ، اما شادی جای دیگری اسیر است !

دلم میخواهد امیدوار باشم ، اما امید من خواب است !

همچنان لحظه های سرد زندگی میگذرد اما هنوز باور ندارم که وجودم از سردی لحظه

ها یخ زده است !

تاريخ یکشنبه 19 خرداد1392سـاعت 12:45 بعد از ظهر نويسنده فری♦
яima